بسم رب الشهدا والصدیقین
من به محمد ابراهیم همت می گویم بسیجی. که تمام زندگیش را، روز به روز گذاشت پای اینکه زباله ای مثل صدام حسین نتواند بیاید در سعد آباد بنشیند نم نم عرق بخورد و ام کلثوم گوش کند و رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند.
من به محمد بروجردی می گویم بسیجی. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول اسلحه می کشید با تمام کینه می زد و بعد نگاه می کرد ببیند که را زده است، آن قدر ایستاد و به مردم خدمت کرد که شد مسیح کردستان.
من به امیر رفیعی می گویم بسیجی. که وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می مانم و تا گلوله داشته باشم زمین گیرشان می کنم. با دو پایی که از شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آویزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی ها جلو بیایند.
من به رضا دشتی می گویم بسیجی. که وقتی از شناسایی خرمشهر در اشغال بر می گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن یک ساعتی را که زنده بود یک آخ نگفت مبادا رفقایش خجالت بکشند.
من به حسن باقری می گویم بسیجی که با آن صورت بچه وارش بارها اشک ژنرال ماهر عبدالرشید را در آورد و استراتژی زیرپیراهن سفید بر دست را به تمام لشکرهای عراقی و حتی نیروهای ویژه عراق آموخت.
من به برادران باکری می گویم بسیجی. که با اینکه می دانستند حتی جنازه شان هم برنخواهد گشت رفتند و جایی که هیچ کس جرأتش را نداشت جنگیدند تا مجنون به دست دیوانه های بعثی نیفتد.
من به بیژن گرد می گویم بسیجی. که وقتی یانکی های قلدر مثل قداره بندها با منطق "ما ناوداریم پس هستیم" ریختند توی خلیجی که ما حالا بوق فارس بودنش را می زنیم، با چهار تا قایق زهوار در رفته و چهار قبضه آر پی جی و ایمان به خدا چنان به سطوح آوردشان که هر اسیر ایرانی را می گرفتند می بردندش توی حمام، لختش می کردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتین و قنداق تفنگ و حتی قیچی میزدندش که فقط به این سوال جواب بدهد: "بیژن گرد کجاست؟"
اینها برای من الگوی بسیجی اند. که اگر بگردی حتی یک عکسشان را هم روی شبکه پیدا نمی کنی. اما این روزها دشمنان بسیج و دوستان بعد از جنگ بسیج یک الگوی دیگر از بسیج نشانمان می دهند...
بسم رب الشهدا و الصدیقین
چند روز قبل از امتحانها از جبهه ميآمد، يك صندلي ميگذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس ميخواند و با نمرههاي خوب قبول ميشد. نمرههاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير.
********
يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي ميكني كه من شهيد نميشم؟» از آن به بعد ميگفتم: «خدايا! راضيام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.
********
شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانوادهاش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتابهاي درسي دبيرستان.
********
شش ماهي بود ميرفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحانها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرفهايش را نميفهميدم. ميگفت: «خمپارهها هم چشم دارند.»
*********
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن ميخوانديم. صداي سوت خمپارهاي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاكها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپارهها هم چشم دارند.
********
كتابهايش را جلد كرده بود، با روزنامه. نميخواست بقيه بفهمند او فقط يك محصل است.
بچهها و محصلها را سخت راه ميدادند خط مقدم.
********
نوبتش شده بود. بيدارش كه كردند تا برود براي نگهباني، شروع كرد به داد و بيداد. بيچاره حميد كلي جا خورد. آرامتر كه شد، از حميد معذرتخواهي كرد. گفت خواب امام حسين را ميديده. ميخواسته با امام حسين صحبت كند كه حميد صدايش زده.
بلند شد، وضو گرفت و رفت سر پست.
دم صبح بود كه صداي تيراندازي آمد. همه بلند شدند و ريختند بيرون. سر و صداها كه خوابيد، ديدند خوابيده. با چشمهاي باز و رو به آسمان. بچهها ميگفتند توي آخرين لحظات گفت: «السلام عليك يا اباعبدا…» اين دفعه واقعا با خود امام حسين صحبت ميكرد.
شادی روح شهدا صلوات
بسم رب الشهدا و الصدیقین
دستش را پیچیده بود لای چفیه اش آمد توی سنگر. دنبال چیزی می گشت. طولی نکشید یک ظرف برداشت، کمی نمک ریخت توی آن، کمی هم آب. دستش را از لای چفیه اش باز کرد گذاشت توی کاسه آب نمک. دندانهایش را روی هم فشار داد اما آخ نگفت.
پرسیدم:«این چه کاری است می کنی؟ امداد که هست.»
خندید و گفت: «آقا رحیم بی خودی قیل و قال نکن. زخم شمشیر که نیست فقط یک انگشت افتاده است. این طوری خونش زود بند می آید و عفونت هم نمی کند.»
****
با حسین خرازی آمده بودند برای بازدید از خط پدافندی لشکر. کارشان که تمام شد رو کرد به من و گفت: ما یک گردان می خواهیم برای عملیات، تا عصر باید آماده شود.
حسین خرازی دوباره مرا کشید کنار و گفت: «همین الان گردان را آماده ی عملیات می کنید.»
شب بعد از عملیات آمد توی سنگر ما گفت: «خوب گردانی فرستادی برایمان. الحق که باید دو لب این حسین را بوسید با این قدرت کلام و قدرت فرماندهی اش.»
****
عملیات کربلای ۵ نشسته بود توی سنگر. حاج احمد همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بلند شد ایستاد. ساکت شد.نگاهی به بچه ها کرد گفت: «سریع این سنگر را خالی کنید برویم جای دیگر.»
آخرین نفر هم خودش بود که از سنگر بیرون آمد. درست چند دقیقه بعد موشک آمد وسط همان سنگر.
****
یک روز جمعه رفتم گلستان شهدا. نزدیکی های قبر شهید خرازی که رسیدم خنده ام گرفت. دیدم یکی آنجا نشسته است. با خودم گفتم: « این طرف از ما اهل حال تر!»
جلوتر رفتم دیدم حاج احمد است. سرش را پایین انداخته. ذکر می گوید و اشک می ریزد. مرا که دید کنار قبر شهید خرازی را نشان داد و گفت: «اینجا را می بینی؟! جای خوبی است. خدا قسمت کنه.»
خندیدم و به شوخی گفتم: «شما شهید بشوید ما توی همین یک ذره جا از خجالتت در می آییم.»
چشمانش برق زد و گفت: «قول دادی!»
****
رفاقت هم اگر کردند اینها کردند!
از همان اول جنگ شدند دوست صمیمی، رفیق تر از رفیق.
همه کارهایشان با هم بود. آن جا که گفته اند یک روح بودند در دو جسم. انگار همین جا بود. فرمانده شدنشان با هم، اخوی شدنشان توی خط شیر با هم... !
وقتی می خواست عملیاتی بشود که لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام بود لشکر ۸ نجف اشرف هم باید می بود.
آن قدر همدیگر را دوست داشتند و اخوتشان خدایی بود که وقتی حاج حسین شهید شد همه توی چشمهای هم نگاه می کردند و به چه کنم چه کنم افتاده بودند خبر را چه طور به حاج احمد بدهند!
و حاج احمد دلش امن بود که با اخوی اش در سه جا شریک است، دعا، زیارت و شفاعت.
****
جمعه آخری نشسته بود توی جمع چهار نفری خانه یک دفعه گفت:«یکی برود برای من قلم و کاغذ بیاورد می خواهم وصیت نامه ی به روز بنویسم. » محمد سعید گفت: «بابا تو را به خدا این دفعه کوتاه بیا. کاغذ و قلم نداریم.»
این دفعه را کوتاه نیامد. به یک هفته هم نکشید.
****
شب قبل از شهادتش نماز مغرب و عشا را که خواند، صدایم کرد و گفت: «بچه ها را جمع کن جلسه داریم.» گفتم: «صلاح بدانید جلسه را بگذاریم برای بعد از سفر، شما فردا عازم مأموریت هستید.»
گفت: «نه همین امشب.»
اول جلسه یک فیلم از شهید خرازی گذاشت و نشست به گریه کردن.
بعد هم شروع کرد به گفتن از اردوی راهیان نور: «حواستان باشد توی این اردوها همه را باید بشناسانید. بسیجی، ارتشی، سپاهی، بچه های جهاد...! شهدا یادتان نرود. توی این اردوها یاد شهدا زنده می شود.»
توی دلم حساب کردم ۱۸ دی تا ۱۸بهمن یک ماه. دو ماه دیگر وقت داریم چرا حالا؟!
فردا فهمیدم حدیث شب شهادت راهیان نور بود و راوی اش راهی نور.
****
توی خط شیر _مهمترین خط منطقه_ دست گذاشت توی دست حسین عقد اخوت خواند. توی طواف خانه خدا _خصوصی ترین خانه ی دنیا_ دست گذاشت توی دست حاج حسین عقد اخوت را تجدید کرد.
توی گلستان شهدا ۱۹ سال بعد، حسین دست گذاشت زیر سرش عقد اخوت را تجدید کرد.
****
توی وصیت نامه اش نوشته بود: «خدایا ! من از تو شهادت را زمانی می خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت.»
وقتی شهید شد، خیلی ها سرگیجه گرفتند از نوع رفتنش!
اولین مطلبی هم که برایش نوشتند این بود:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است.
هدیه به روح بلند شهید کاظمی صلوات
بسم رب الشهدا و الصدیقین
حضرت محمد (ص)
و مبارک تر و پر بهاتر انتخاب بسیار والای روز بیستم جمادی الثانی است. روز پر افتخار ولادت زنی که از معجزات تاریخ و افتخارات عالم وجود است. زنی که در حجره ای کوچک و محقر انسان هایی تربیت کرد که نورشان از بسیط خاک تا آن سوی افلاک و از عالم ملک تا آن سوی ملکوت اعلی می درخشد. صلوات و سلام خداوند بر این حجره محقر که جلوه گاه نور عظمت الهی و پرورشگاه زبدگان اولاد آدم است.
نقش زنان در عالم از ویژگیهای خاصی برخوردار است. صلاح و فساد یک جامعه از صلاح و فساد زنان در آن جامعه سرچشمه می گیرد. زن، یکتا موجودی است که می تواند از دامن خود افرادی به جامعه تحویل دهد که از برکاتشان یک جامعه، بلکه جامعه ها به استقامت و ارزش های والای انسانی کشیده شوند و می تواند بالعکس باشد.
(صحیفه امام، ج ۱۶، ص ۱۹۲)
****
دیدگاه حضرت زهرا علیها سلام درباره حجاب و عفاف زنان:
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید:
روزی با گروهی از اصحاب خدمت رسول خدا (ص) بودم، آن حضرت به اصحابش فرمود:
چه چیز است که برای زن بهتر از هر چیز است؟ هیچ کس نتوانست جواب صحیحی بدهد. وقتی اصحاب متفرق شدند من به خانه رفتم و سؤالی را که رسول الله (ص) مطرح کرده بود به فاطمه علیها سلام گفتم. فاطمه فرمود:
من جواب آن را می دانم. «بهترین چیز برای زنان آن است که مردان نا محرم آنها را نبینند و آنها نیز نا محرمان را نبینند.» هنگامی که خدمت رسول خدا (ص) رسیدم و پاسخ فاطمه علیها سلام را خدمت آن حضرت رساندم پیامبر (ص) شادمان شد و فرمود:
براستی فاطمه پاره تن من است.
****
جمال و جلال که از اسماء الهی اند مظاهر گوناگون دارند ولی چون جلال حق در جمال وی نهفته است و جمال وی در جلال او مستور است، چیزی که مظهر جلال الهی است به نوبه خود واجد جمال حق بوده و چیزی که مظهر جمال خداست به نوبه خویش دارای جلال الهی خواهد بود. (ص ۲۳)
...زن باید طرایف حکمت را در ظرایف هنر ارائه دهد و مرد باید ظرایف هنر را در طرایف حکمت جلوه گر کند. یعنی جلال زن در جمال او نهفته است و جمال مرد در جلال او تجلی می یابد و این توزیع کار نه نکوهشی است برای زن و نه ستایشی برای مرد. بلکه رهنمود و دستور عملی هر یک از آنهاست، تا هر کس به کار خاص خویش مأمور باشد و در صورت امتثال دستور مخصوص خود در خور ستایش گردد و در صورت تمرد از آن، مستحق نکوهش شود. (ص۳۶)
(زن در آیینه جلال و جمال، آیت الله جوادی آملی (دام ظله العالی))
****
... ارتکاب حرام، راه خدا را بر تو می بندد و تو را از خدای سبحان دور می دارد و انجام مکروهات و مشتبهات تو را در محرمات می افکند.
... در تمام امور بر خدای تعالی توکل داشته باشید زیرا کسی که به خدا توکل کند خدا او را کفایت می کند.
(بخشی از وصیت نامه بانو مجتهده سیده نصرت امین)
بسم رب الشهدا و الصدیقین

بهشتی یک فرد نبود، بهشتی یک ملت بود برای ملت ما.
امام خمینی (ره)
مقلدان خمینی سرنوشتی جز شهادت ندارند.
شهید بهشتی
کلام دوست:
اين كه قرآن به مؤمنان دستور داده است به جاي «يا محمد»، «يا رسول الله»، بگويند نه براي تشريفات است. براي آنست كه توجه به پيغمبر در پرتو توجه به خدا باشد... (ص ۱۸)
پيغمبر دوستي و امام دوستي، گاه باعث نزديكي به خدا و گاه حجاب پيوند با خداست! (ص ۲۰ و ۱۹)
خصلت «امت»، هدف داشتن و رهبري داشتن است. (ص ۲۱)
هر كس در هر مقامي در جامعه اسلامي اسير القاب باشد دور از اسلام است... اقلاً من عالم ديني اسير القاب نباشم! (ص ۳۳)
دنيا در پي راههاي عمل براي بهتر زيستن است نه راههاي ادعايي! نسل جوان خودمان هم همين طور هر جا به هر مقدار عمل به معيارهاي اسلامي سراغ داشته باشد، ديگر هيچ احتياجي به تبليغ نيست، خود دل و جان و فكر و ايمان او آنجاست. (ص ۳۸)
اندونزي سرزميني كه امروز نزديك به صد ميليون مسلمان دارد (سال ۵۳ ـ مطابق آخرين آمار سال ۱۳۷۹ مسلمانان اندونزي ۲۲۰ ميليون نفرند ـ گزارش تلويزيوني: ارديبهشت ۷۹)، چگونه مسلمان شد؟ ده درصدش به زبان نبود، بيش از ۹۰ درصد به عمل بود. (ص ۳۹)
دعوت به خير كه نه به بانگ بلند ادعا بلكه بايد مردم دنيا شما را ببينند (نحوه زندگي و رفتار و گفتارتان را)، خود به خود، به خير فراخوانده شوند. (ص ۴۲)
چرا متدينهاي بيدين شده بيبند و بارترند؟ چون او همه چيز را به امر خدا انجام مي داده، حالا كه خدا كاره اي نيست، همه چيز مباح است ولي بيدين با تربيتي كه آدميت و عاطفه دارد، چنين نيست. (ص ۷۴)
اين كه غير مسلمانان علي و حسين را دوست دارند، براي آن است كه آنها علي و حسين را در روشنايي «عدل» مي بينند. «تو به تاريكي علي را ديده اي»، تو مي خواهي علي را در پرتو كرامات ببيني! مي خواهي بشريت را در پرتو اعتقاد به كرامات به راه خدا بياوري. كرامات و معجزه به جاي خود صريح قرآن است؛ اما اين اشتباه است كه بخواهي بشريت را از اين راه به راه خدا بياوري... قرآن از كدام راه بشر را به سوي خدا مي آورد؟ از راه: ان الله يأمر بالعدل و الاحسان (ص ۸۷).
‹‹انسانِ اسلام›› نه زير ضربات تازيانه شهوت برانگيز، انتخابش را از دست مي دهد و نه زير ضربات فقر و ناداري. (ص ۱۸۰)
برگرفته از کتاب بایدها و نبایدها: شهید سید محمد حسینی بهشتی
بسم رب الشهدا و الصدیقین
ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک؛ پشت مسجد بهشان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.
****
سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دو نمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.
****
درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»
****
ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.
****
چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند «کمونیسته.» هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت «من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»
****
اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود. همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»
****
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.
****
اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند «این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟» آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
****
چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.
****
جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند «دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست.»
****
دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.
****
وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت «باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید.» برگشت و همه را جمع کرد. گفت «آماده شوید همین روزها راه می افتیم». پرسیدیم «امام؟» گفت «دعامان کردند.»
****
تلفنی بهم گفتند «یه مشت لات و لوت اومده ن، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم.» رفتم و دیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت «آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.
****
اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.
****
گفت «سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا، حقوق هم نگرفته ن. من اصلا متوجه نبودم.» سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود «چون ما بی خبر آمده ایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوق های ما را بگیرند». گفتم «شما برای همین ناراحتید؟»
****
کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه هارا از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.
****
وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند.
****
از اهواز راه افتادیم؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «کنار جاده دیدمش. خوشگله؟»
****
هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد.
****
فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده.
****
یک بند داد می زدم. گریه می کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم. همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم. فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.
****
برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم «چرا سر نماز این طورمی کنی؟» گفت «وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ات صاف باشد.» با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.
****
لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من.
****
گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین.» گفت «نه، خوبم.» گفتم «تب ولرز کرده ین؟» سرش را انداخت پایین. گفت «نه عزیز، گرسنه م.» دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم؛ هیچی نبود، هیچی. یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم «این جا چیزی پیدانمی شود، بگذارید برویم داخل شهر.» گفت «نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.
****
مریض شده بود بدجور. گفتم «دکتر چرا نمی ری تهران؟ دوایی، دکتری؟» گفت «عزیز جان، نفس این بچه ها خوبم می کند.»
****
پل زده بودیم ، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد. و بعد برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست.
****
با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم «عهد کرده با خودش، نمی آد.» گفت «نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده.» بهش گفتم . گفت «چشم. همین فردا می ریم.»
****
گفت «رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم.» گفتم «من چه طور تحمل کنم؟» آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.
****
داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری. دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز. ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی، صورت مقدم پور و پشت دکتر.
****
از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم «می خوام برگردم.» گفتند «نمی خواد بیایی، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت. زد زیر گریه. پرسیدم «چی شده؟» گفت «یتیم شدیم.»
****
یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید «چه خبر؟ چی دارین؟ تیر؟ ترکش؟ خمپاره؟» بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب، دهلاویه. آن جا می ایستم روبه رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.
****
بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام. وصیت نامه اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم؛ به خاطر همان وصیت نامه.
برگرفته از کتاب مصطفی چمران انتشارات روایت فتح
****
خوش دارم که از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیس و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیر اندازم و آسمان بلند رو اندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که گمنام به زجر دیدگان دنیا بروم و در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم.
فرازی از مناجات نامه شهید چمران
فاتحه یادتون نره.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام. شهادت حضرت زهرا (س) و ارتحال ملکوتی آیت الله فاضل لنکرانی را تسلیت عرض می کنم.
در قرآن کریم آیات زیادی است که دلالت بر شأن نزولی بر حضرت زهرا (س) دارند. برخی از این آیات عبارتند از:
آیه 6 سوره فاتحه
آیه 37 سوره بقره
آیات 195، 137، 61 سوره آل عمران
آیه 24 سوره ابراهیم
آیه 57 سوره اسرا
آیات 132، 115 سوره طه
آیه 102 سوره انبیا
آیه 111 سوره مؤمنون
آیه 35 سوره نور
آیات 74،54 سوره فرقان
آیات 57، 33 سوره احزاب
آیه 9 سوره نمل
آیه 23 سوره شوری
آیه 11 سوره محمد
آیه 17 سوره ذاریات
آیه 21 سوره طور
آیات 22، 21، 20، 19 سوره الرحمن
آیه 8 سوره حشر
آیات 38، 39 سوره مدثر
آیه 8 سوره انسان
آیات 7، 6، 5، 4، 3 سوره لیل
آیات 1، 2، 3 سوره قدر
و سوره کوثر
آیه نور:
«الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوه فیها مصباح فی زجاجه الزجاجه کانه کوکب دری یوقد من شجره مبارکه زیتونه لا شرقیه و لا غربیه یکاد زیتها یضیء ولو لم تمسسه النار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الا مثال للناس و الله بکل شیء علیم.»
مشکوه عبارت است از تاقچه و شکاف بدون نفوذ و روزنه ای که در دیوار خانه می سازند تا اثاث خانه و از جمله چراغ را در آن بگذارند.
(کوکب دری) عبارت است از ستاره پر نوری که در آسمان چند عدد انگشت شمار از آن دیده می شود و کلمه (ایقاد) به معنی روشن کردن چراغ یا آتشی است و کلمه (زیت) به معنای روغنی است که از زیتون می گیرند. آنچه در تفسیر این آیه آمده است عبارت است از نور اینکه (ممثل له) عبارت است از نور خدا که به دلهای مؤمنین تابیده و (مثل) عبارت است از نور تابیده از لوله شیشه چراغ، چراغی که از روغنی پاک و زلال می سوزد و دزر شیشه قرار دارد. زیرا نور چراغ که از زجاجه (لوله شیشه ای) به بیرون می تابد تابش آن بهتر و قوی تر می باشد چون آن شیشه و مشکوه نور را جمع آوری نموده و به کسانی که طالب نورند منعکس می کند. آوردن قید مشکوه برای این است که بر اجتماع نور در شکم آن، و انعکاس به جو خانه دلالت می کند و قید روغن آن هم از درخت زیتونی نه شرقی و نه غربی برای این است که بر صفا و زلالی روغن وجودت ان و در نتیجه صفای نور آن به خاطر خوش سفریش دلالت کند چون دنبالش می فرماید روغنی است که تو گویی بدون کبریت هم می خواهد مشتعل شود (اینقدر شدت احتراق دارد).
وصف نور علی نور دلالت بر دو نور دارد که خداوند به سوی نور هدایت می کند کسانی را که دارای ایمان کامل باشند نه کسانی را متصف به کفر باشند.
در روایتی از امام محمد باقر (ع) آمده است که (مشکوه) علم در سینه رسول خدا (ص) و (زجاجه) سینه علی (ع) است که (یکاد زیتها یضیء و لو لم تسسمه نار) نزدیک است عالم از آل محمد (ص) به علم تکلم کند قبل از آنکه سؤال شود (نور علی نور) امامی است که مؤید به نور علم و حکمت است که بعد از امامی دیگر از آل محمد (ص) قرار دارد.

